تبليغاتX
سکانس هفتم

سکانس هفتم
 
لینک های مفید
 
نه آدمم نه گنجشک

اتفاقی کوچکم

هر بار می افتم

دو تکه می شوم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسم.

 

                                  گراناز موسوی


پی نوشت : گراناز موسوی علاوه بر شاعری به کار فیلمسازی هم مشغول است. او یک فیلم پر حاشیه و توقیف شده به اسم تهران من حراج ساخته که موضوع آن انتقاد به نبود آزادی در ایران است. فیلم در جشنواره های جهانی نیز حضور داشته است. درونمایه تهران من حراج چیزی شبیه فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد (بهمن قبادی) است که البته اون فیلم بسیار قوی تر بود. به غیر از توقیف حواشی دیگری نیز داشت مثل بازداشت مرضیه وفامهر بازیگر نقش اول فیلم و همسر ناصر تقوایی که بعد از مدتی آزاد شد.


پرونده:My Tehran for Sale movie poster.jpg



موضوعات مرتبط: سینما
برچسب‌ها: تهران من حراج
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:52 ] [ مهدی ]

بلاخره انتهای خیابان هشتم اکران شد و دیدمش. از نظر ساختار چیزی شبیه هفت دقیقه تا پاییز بود که علیرضا امینی در آنجا هم سعی می کند سکانس های تاثیر گذاری خلق کند که اتفاقا در اکثر مواقع موفق هم می شود اما مشکل اینجاست که این سکانس ها حلقه وار ما را به یک درونمایه کلی نمی رسانند. انتهای خیابان هشتم یک فیلم نوآر شهری است. داستان دختری (ترانه علیدوستی) که تنها سه روز وقت دارد پول دیه را جور کند تا برادرش اعدام نشود. قاعدتا این موضوع ریتم تندی را می طلبد که او آن را به فیلم تزریق کرده اما شخصیت پردازی ها مشکل دارند و همچنین بازی کنترل نشده حامد بهداد که تاثیر بعضی صحنه ها را به باد داده است. از همه اینها که بگذریم من با پایان بندی فیلم های امینی مشکل دارم و هیچ وقت آنها را اصطلاحا پایان باز (open end) به حساب نمی آورم.فیلم های کسی مثل اصغرفرهادی را می شود پایان باز قلمداد کرد. یک نمونه اش همین فیلم جدایی نادر از سیمین! در سکانس آخر دیگر برای بیننده چندان اهمیتی ندارد که ترمه مادرش را انتخاب کند یا پدرش را چون در آنجا فاجعه رخ داده و خانواده نابود شده است و مضمون اصلی هم همین بوده است.حال که فرهادی درونمایه فیلمش را به تماشاگر القا و ضربه اش را می زند پایان فیلم را باز می گذارد تا مخاطبش همچنان درگیر اثر بماند و بر روی فیلم تامل کند. اما در مورد فیلم های امینی اینطور نیست فیلمهای او همیشه یک سکانس تا پایان باز فاصله دارند و او با اینکار به ساختار فیلمش بسیار ضربه می زند و در آخر تماشاگر را با مشتی سکانس تاثیر گذار رها می کند.هنوز فکر می کنم بهترین فیلم او دانه های ریز برف است که سال ۸۲ با بازی محسن تنابنده ساخت.البته ناگفته نماند که انتهای خیابان هشتم به دلیل همین سکانس های تاثیر گذار ارزش یک بار دیدن را دارد اما منتظر نباشید یک شاهکار ببینید.


موضوعات مرتبط: سینما
برچسب‌ها: انتهای خیابان هشتم
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 18:7 ] [ مهدی ]

به طور کلی نقد نوشتن بر فیلم را دوست ندارم.ارتباطم با سینما بسیار حسی است. اما خب در جایی گفتم که پالپ فیکشن شاهکار است و مجبورم دلیلش را هم بنویسم. سعی کردم در این نوشته از نگاه دیگران و جوایزی که این فیلم کسب کرده حرفی به میان نیاورم تا بتوانم به یک دست نوشته شخصی برسم.

تیم راث: توی کیف چیه؟

جولز: لباس های کثیف رئیسم!

تیم راث : رئیست به تو میگه لباس هاش رو بشوری؟

جولز: وقتی بخواد تمیز انجام بشه.

تیم راث: به نظر شغل آشغالی میاد!

جولز: جالبه منم داشتم به همین فکر می کردم.

بقیه در ادامه مطلب...

 


موضوعات مرتبط: سینما
برچسب‌ها: پالپ فیکشن
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 4:30 ] [ مهدی ]

جنگ را برای صلح

 و صلح را 

 برای ماهیانی ساخته اند

  که خسته از طلاطم دریاها

  دراز کش ساحل...

  حمام آفتاب می گیرند!!!  

                                                                                                                                                            پیوست:

 پدر

 همون کسی هست که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته ...

ولی بهت میگه به من تکیه کن و تو انگار کوه رو پشتت داری...

 

Click to back

پی نوشت: شعر که باز از خودم بود.این نقاشی زیبا هم از سهراب سپهری می باشد.


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: جنگ و صلح
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 0:42 ] [ مهدی ]
صدایمان خش دارد
                      می فهمی؟؟؟

خش!!!      

و حنجره مان مانند دونده ای                             

                             در کوچه بن بست می ماند.

 

Salvador Dali, The Dentist (The Healing Light)

 

پ.ن: شعر که از خودم بود. این نقاشی فوق العاده هم که می بینید برای سالوادور دالی اسطوره سورئاله. من که خیلی دوسش دارم اول می خواستم نقاشی معروفش "تداوم حافظه" رو بذارم ولی بعد گفتم یه نقاشی کمیاب بذارم که تازگی داشته باشه.


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: سالوادور دالی
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 8:26 ] [ مهدی ]

 

 


موضوعات مرتبط: سینما
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 18:55 ] [ مهدی ]

آدم های ساده رو دوست دارم

همون ها که بدی هیچکس رو باور ندارند

همون ها که همیشه هستند

برای همه هستند

عمرشون کوتاه است

بس که هر کسی از راه میرسه

یا ازشون سوء استفاده میکنن یا زمینشون میزنن...

 

آدم های ساده رو دوست دارم

بوی ناب آدم می دهند

 

پی نوشت: این چند وقته به طور پراکنده قسمت هایی از ساختمان پزشکان رو دیدم. اولش خوشم اومد به خاطر دیالوگ نویسیش ولی جدیدا زیاد خوشم نمیاد.البته خودشون رو به هر دری زدن تا سریال متفاوت بسازن ولی مثل بقیه کارهای پیمان قاسم خوانی یکم لوسه هرچند این دلیل نمیشه که فیلمنامه نویس بدی باشه...پارسا پیروزفر هم شنیدم نمایشنامه گلن گری گلن راس رو تو تالار ایرانشهر داره اجرا میبره خیلی دوست دارم ببینمش باید تئاتر خوبی باشه...نمی دونم چرا این چند وقته همش این جمله  تو ذهنم نقش می بنده:

در سرزمینی که سایه افراد کوچک بزرگ شد آنجا آفتاب در حال غروب است.

همین دیگه دمتون گرم تا بعد...

 


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ] [ 18:35 ] [ مهدی ]
شاید؛

امروز که بیش از پیش

سالخوردگی بر من می تازد

بوی گندم را

فراموش کرده باشم

اما عطر یاس را

هرگز...!

 

پی نوشت : گاهی اوقات شعر میگم. این شعر بالا هم حاصل همین گاهی اوقات هاست.

 

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 3:52 ] [ مهدی ]

بانوی مقدس تصمیم گرفت به همراه عیسای کوچک در آغوشش برای بازدید از صومعه ای به روی زمین فرود آید. کشیش ها که مفتخر شده بودند صف عظیمی تشکیل دادند و یکی یکی به پیشگاه مادر مقدس می آمدند تا سرسپردگی شان را ابراز کنند.یکی اشعار زیبا می خواند دیگری کتاب مقدس را از بر می خواند یکی دیگر نام تمامی قدیسان را بر زبان می آورد.و به همین ترتیب راهبی پس از راهب دیگر با بانوی ما و عیسای کوچک بیعت می کردند.

در انتهای صف راهبی ایستاده بود که از پست ترین رده ی راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه آن دوران را نیاموخته بود. والدینش مردمی ساده بودند که در سیرکی قدیمی کار می کردند و به او بالا انداختن توپ و چند تردستی آموخته بودند. وقتی نوبت به او رسید کشیشان دیگر می خواستند مانعش شوند چون آن شعبده باز پیر هیچ چیز مهمی برای گفتن نداشت و ممکن بود تصویر صومعه را در نظر بانوی مقدس مخدوش کند. با این حال این راهب از ته دل مایل بود از سوی خودش چیزی به عیسی و مادر مقدس تقدیم کند.

همانطور که نگاه سرزنش بار برادران روحانی را بر خود احساس می کرد چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع به بالا و پایین انداختن آنها کرد و با آنها تردستی هایی انجام داد تنها کاری که بلد بود.

تنها در این لحظه بود که عیسای کوچک خندید و در آغوش  بانوی ما شروع به دست زدن کرد.و به خاطر او بود که بانوی مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد کودک را لحظه ای در آغوش بگیرد.

(مقدمه کتاب کیمیاگر ـ پائولو کوئلیو)

 

 


موضوعات مرتبط: متفرقه
برچسب‌ها: پائولو کوئلیو
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ مهدی ]

 وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم

 وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم

 وقتی جلو آفتاب میرم باز هم سیاهم   

 وقتی میترسم هم سیاهم

 وقتی سردمه سیاهم

 وقتی مریضم باز هم سیاهم

 وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود.

 تو ای دوست سفید من...

 وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی

 وقتی بزرگتر شدی سفید شدی

 وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی

 وقتی میترسی زرد میشی

 وقتی مریضی سبز میشی

 وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی

 اونوقت تو به من ميگي رنگين پوست؟!!!!!

پی نوشت: این شعر زیبا جزو بهترین شعرهای سال ۲۰۰۵ انتخاب شده که یک بچه آفریقایی اونو سروده...واقعا آدم میمونه چی بگه...!!!


موضوعات مرتبط: شعر
[ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 ] [ 11:37 ] [ مهدی ]

 

گابریل گارسیا مارکز - او بود که رئالیسم رو جادو کرد.!!!

 

صد سال تنهایی...

پاییز پدر سالار ...

عشق سالهای وبا...

 

ژوزه ساراماگو-از کوری تا بینایی فاصله ایست که تو برای پیمودن آن زاده شده ای ....

 

بالتازار و بلموندا ...

کوری...

همه نام ها...

 

پائولو کوئلیو-بهشت در روی زمین است طبیعت کمکت می کند آن را پیدا کنی...

 

کیمیاگر...

مکتوب...

زهیر...

 

پی نوشت: بهترین کتاب هایی که از این سه نویسنده مطرح خونده بودم رو نام بردم امیدوارم که شما هم پس از خواندن آنها به اندازه من لذت ببرید. و حسی که از هرکدام این نویسندگان داشتم را در یک جمله بیان کردم...


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ] [ 18:25 ] [ مهدی ]

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

 دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

 آدمک ساده نشی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

 آن خدایی که بزرگش خواندی

 به خدا مثل تو تنهاست بخند

 نغمه رضایی


موضوعات مرتبط: شعر
[ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 ] [ 12:23 ] [ مهدی ]
دستهای من

در میان سبزه زار موی تو

چشم پر امید من هنوز

زنده در دریچه نگاه تو

هر دو در سکوت شب...

باور بکن عشقبازی

معنی دیگری نمی دهد!

۱۲/۱۲/۸۹

پی نوشت:دیشب قاطی بودم این شعر رو گفتم. دیروز اصلا روز خوبی برام نبود با همه دعوا کردم از راننده آژانس بگیر تا صاحب رستوران هرکی از راه میرسه میخواد بکنه تو پاچه آدم. عجب روزگاری شده ها!!!


موضوعات مرتبط: شعر
[ جمعه سیزدهم اسفند 1389 ] [ 11:45 ] [ مهدی ]

اسکار امسال هم برندگانش رو اعلام کرد...

 فیلم  "شبکه اجتماعی " به کارگردانی دیوید فیچر کارگردان سرشناسی که شخصا از سبکش لذت می برم اونهایی که فیلم هفت و بازی یا حتی باشگاه مشت زنی رو دیدن می تونن با من هم سلیقه باشن داستان زندگی مارک زاکربرگ موسس فیس بوک که راجر ایبرت مشهورترین منتقد دنیای سینما نیز بسیار از فیلم تعریف و تمجید کرده بود .من خودم هم از دیدنش لذت بردم در سبک فیلمهای بیوگرافی نوآوری و خلاقیت زیبایی به خرج داده بود حیف که فقط  تونست سه تا اسکار فیلمنامه اقتباسی و موسیقی و تدوین رو بگیره.من یکی که فکر می کردم فینچر بهترین کارگردانی رو بقاپه... اما فیلم "قوی سیاه "که داستان کشکمش های درونی یک بالرین که به او دو نقش متفاوت محول شده نیز از فیلمهای  بسیار خوبی  که از چند ماه قبل همه می دونستن اسکار بهترین بازیگر زن تو دستهای ناتالی پورتمنه ولی انصافا نمیشه فیلم رو دید و مجذوب بازی زیبای اون نشد کارگردانش هم دارن آرونوفسکیه که اون هم جزو فیلمسازان مطرح و صاحب سبکه از فیلمهای خوبی که ساخته فکر کنم همه "مرثیه ای برای یک رویا" با بازی جنیفر کانلی رو دیده باشن.قوی سیاه هم که امسال خیلی ها امید داشتن جاروبرقی اسکار بشه همون یه اسکار بازیگر نقش اول زن رو  گرفت و پرونده اش رو بست.از مدعیان امسال میشد به فیلم سرآغاز کریستوفر نولان هم اشاره کرد که اونهم فیلم بسیار خوبی بود بازی دی کاپریو مثل همیشه دلچسب بود ولی چون کاراکترش بسیار شبیه  فیلم اخیر اسکورسیزی یعنی جزیره شاتر بود برام زیاد جذابیتی نداشت."سرآغاز" ایده جدیدی داشت.هرچند به نظر من اگه فیلمنامه اش رو چند بار دیگه بازنویسی می کردن الان اسکارهای بهتری نصیبش می شد  ولی خب بلاخره اونم سه تا اسکار تدوین و میکس صدا و فیلمبرداری رو گرفت. از اسکاری های دیگه هم بهترین طراحی لباس و بهترین کارگردان هنری به فیلم آلیس در سرزمین عجایب ساخته تیم برتون مرد فانتزی سینما رسید فیلم فروش بسیار خوبی هم در اکران داشت... اما بین این همه کارگردان مطرح و صاحب سبک که اینهمه منتقدها و مردم بهشون امید داشتن یه بنده خدایی به اسم تام هوپر از اون گوشه ها یواش یواش میاد و یدفعه همه رو میخکوب میکنه.!!!!چرا؟چون فیلمش یعنی" سخنرانی پادشاهان" جاروبرقی اسکار میشه... بهترین فیلم...بهترین کارگردانی...بهترین بازیگر نقش اول...و بهترین فیلمنامه دستاورد فیلمیه که بی سر و صدا اومد ولی بی سر و صدا نرفت

  


موضوعات مرتبط: سینما
برچسب‌ها: اسکار
[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 14:14 ] [ مهدی ]
  

 شاهد مرگ غم‎انگيز بهارم چه كنم

 ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه كنم


نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم

 زلف افشان تو گرديده حصارم چه كنم


از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

 سخت دلبسته اين ايل و تبارم چه كنم


من كزين فاصله غارت شده چشم توام

چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم


يك به يك با مژه‎هايت دل من مشغول است

ميله‎هاي قفسم را نشمارم چه كنم

 سید حسن حسینی

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 0:10 ] [ مهدی ]

از خواب می پرم

چندمین شب است آیا...؟

دیگر مهم نیست

باز غرق در رویای تو

به خودم که می آیم

جلوی در خانه ایستاده ام

باید بروم...

آن جاده سنگلاخ قدیمی انتظارم را می کشد

دوباره در جستجوی تو

آنقدر رفتن را صرف می کنم تا..........

...

چشم می گشایم

آه...آفتاب

مرا به روشنایی دعوت می کند

نگاهم عمق سقف را می کاود

بازهم همان سوال همیشگی

چه کسی پیکر بی رمقم را به خانه رسانده

شاید...

شاید او...

راستی تو میدانی تا شب چقدر مانده؟؟؟

مهدی کریمی


موضوعات مرتبط: شعر
[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 13:30 ] [ مهدی ]

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

فاضل نظری

 


موضوعات مرتبط: شعر
[ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ] [ 12:57 ] [ مهدی ]
 
چرا رنگ صورتت عوض شد
 
احتیاجی نیست بگویی

خودم فهمیدم

قصد رفتن داری

فردا اگر خارج شدی از شهر

و من را دیدی

 به یاد آن روزها

دستی بکش بر تابوتم

تا راحتتر تحمل کنم عذاب را

آیا توان شلاق های سوال کنندگان را دارم؟

تصمیم خودم را گرفته ام

پای اعتقادم می ایستم

هر سوالی کردند

بی درنگ نام تو را خواهم برد

و آن بوسه سرشار

 از ناکامی ام را

با خود به زیر خاک خواهم برد


موضوعات مرتبط: شعر
[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ] [ 20:45 ] [ مهدی ]

محمود احمدی نژاد از توالتی که در اتاق مخصوص خود دارد خارج شده و خطاب به رییس دفتر خود:
محمود: جات خالی دیشب بازم نون و پنیر خوردیم  ولی امروز گلاب به روت همچین وضعه معده ام رو به راه نیست فکر می کنم پنیره خراب بود. و دوباره به سمت دستشویی روانه می شود و دستورات خود را از آنجا صادر می کند محمود با صدای بلند از درون توالت:زنگ بزن قوه قضاییه بگو سر این طرح مبارزه با نوامیس با ما همکاری کنن بعدش هم زنگ بزن قالیباف بگو خبر رسیده کارگرهای شهرداری به دختر ها تیکه می ندازن سریعا پیگیری کنه رییس دفتر:باشه فقط خودتون نمی خواید با آقای قالیباف صحبت کنید محمود:نه بابا من چه صحبتی با این فلان فلان شده دارم.زود باش زنگ بزن که امروز خیلی کار داریم. رییس دفتر (رحیم مشائی) زیر لب غر می زند:خب یکم پول بیشتر بده که نخوای پنیر تاریخ گذشته بخوری که اینجوری توالت رو قبضه کنی   محمود که گوشهای تیزی دارد می گوید:صدا میاد داری با کی حرف می زنی؟؟؟ رییس دفتر که دستپاچه شده:آقا داشتم با قالیباف حرف می زدم...! محمود از دست شویی خارج می شود و می گوید:جام جهانی تموم شده ؟می خوام یه طرح بریزم که از دوره بعد جام رو ما مدیریت کنیم.اصلا میاریم بازیها رو تو ایران برگزار می کنیم تو همین ورزشگاه آزادی...عجب فکری کردم نه؟الکی نیست که به من میگن دکتر محمود...اینارو ولش کن برگردیم سر کار خودمون... یه زنگ هم بزن نیروی انتظامی بگو با نوامیس برخورد شدید صورت بگیره باید کار فرهنگی کرد همینجوری که نمیشه طرح اجرا کرد تازه یه فکرای بزرگتری تو سرمه می خوام پیشنهاد روز جهانی مبارزه با نوامیس رو  بدم سازمان ملل... حتما قبول می کنن و در حالی که دوباره به سمت توالت می رود با خود زمزمه می کند محمود:این مشکل نوامیس که  حل بشه به امید خدا میریم تو کار مدیریت جهان!!!


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 15:22 ] [ مهدی ]

چقدر بینا بودی زمانی که کوری دستمایه شاهکارت شد ژوزه و چقدر استادانه پای در کوری ما مردم جهان گذاشتی اکنون تو رفتی و ما همچنان کوریم و در فراق تو باز هم برگ های کتابهایت را ورق می زنیم تا نشانی جدیدی از تو بیابیم.شاید آدرس آن دنیایت را برای ما درون این همه شاهکار رمز کرده ای کسی چه می داند از تو بعید نبود! با آن که ۸۷ بهار را گذرانده بودی اما کسی به این فکر نمی کرد که تو بمیری همه غافلگیر شدیم شاید چون دوست نداشتیم به نبودنت فکر کنیم.ژوزه پیر بغض گلویم را گرفته بود زمانی که شنیدم خالق رمانهایی که با آنها زندگی کردم دیگر نیست چه رویاهایی در سرم می پروراندم برای زمانی که تو را از نزدیک ببینم ولی تو رفتی...!!! انگار دیگر دنیا برایت جذاب نبود شاید هم کوری انسانها عذابت می داد چه فرقی می کند مهم این است که تو رفتی و من از سنگینی زندگی خود را درون اتاقی پیدا می کنم و رمان کوری در دست به تو پناه می برم به نوشته هایت به اندیشه هایت و آرام می شوم وداع با تو چقدر سخت است...

همیشه به یادت هستم ژوزه ساراماگو...همیشه 


موضوعات مرتبط: متفرقه
برچسب‌ها: ژوزه ساراماگو
[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 21:54 ] [ مهدی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اهل تهرانم روزگارم بد نیست
...
موضوعات وب
لینک های مفید